تبلیغات
تكیه میعادگاه - ماجرای ملاقات سالار شهیدان با عمر سعد

http://poiweq2213.com/nabimages/hb/hhoseyn.gif

 

امام حسین علیه السلام هنگامی که پیوستن مردم به سپاه عمر سعد را می دیدند، برای اتمام حجت با او عمرو بن قرظه انصاری را پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: من تصمیم دارم با تو چند کلمه سخن بگویم.امشب میان اردوگاه خودت مرا ببین.

پس عمر بن سعد با بیست نفر بیامد . امام حسین علیه السلام نیز آمد. همین که به هم رسیدند امام به یاران خود گفت، دور شوند. تنها عباس و فرزندش علی اکبر علیهماالسلام با وی بودند. عمر بن سعد نیز با یاران خویش چنین کرد و تنها پسر او حفص و یکی از غلامانش با وی بودند.

امام حسین علیه السلام به ابن سعد گفت: وای بر تو. آیا از خدای نمی ترسی؟ خدایی که سرانجام به سوی او باز خواهی گشت. آیا به قصد پیکار با من آمده ای در حالی که مرا بخوبی می شناسی و می دانی که من فرزند چه کسی هستم. بیا با من همراه شو و این قوم را واگذار، که در این صورت خود را به خدای نزدیک کرده ای.

ابن سعد گفت: از آن بیم دارم که خانه ام را ویران کنند.

 امام گفت: من آن را برای تو جبران خواهم کرد.

باز گفت: املاکم را می گیرند.

امام گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آن را به تو می بخشم.

ابن سعد گفت : خانواده ام چه می شود؟ بر آنان نیز نگران هستم.

امام در اینجا سکوت کرد و دیگر پاسخی نداد و از نزد او بازگشت در حالی که می گفت، چه فکر می کنی؟ می دانی که به زودی در بستر تو را خواهند کشت و در روز قیامت از آمرزش خداوند بهره مند نخواهی شد. امیدوارم از گندم عراق جز اندکی استفاده نبری.

عمر بن سعد در حالی که لب به تمسخر گشوده بود گفت: اگر به گندم دست نیافتم از جو استفاده خواهم کرد.

باز بار دیگر امام حسین علیه السلام شخصی را برای دیدار با ابن سعد فرستاد و گفت: من حاضرم بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنیم. پس در اردوگاه شبانگاه با یکدیگر روبرو شدند و میان امام حسین علیه السلام و ابن سعد سخن به درازا کشید. نتیجه این سخنان این بودکه عمر سعد به راه نیامد و تصمیم به جنگ با امام را گرفت.

لعنت بر عمرسعد
حمله ناگهانی

سرانجام عمر سعد براى گرفتن بیعت اجبارى و یا کشتن امام و یارانش در عصر تاسوعا فرمان حمله را صادر کرد. با این فرمان هزاران تن سواره و پیاده به سمت اردوى اباعبدالله(علیه السلام) روانه شدند، صداى همهمه آنها در بیابان کربلا پیچید و به گوش لشکریان امام(علیه السلام) رسید. حضرت عبّاس بن على(علیه السلام) محضر امام(علیه السلام) شرفیاب شد و عرض کرد: «اى برادر! دشمن بدین سو مى آید».

امام حسین(علیه السلام) برخاست و فرمود: «یا عَبّاسُ! اِرْکَبْ بِنَفْسِی أَنْتَ ـ یا أَخِی ـ حَتّى تَلْقاهُمْ فَتَقُولَ لَهُمْ: ما لَکُمْ؟ وَ ما بَدالَکُمْ؟ وَ تَسْأَلْهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ؟»; (اى عبّاس! جانم به فدایت اى برادر! سوار شو و برو از آنها بپرس! هدف آنها چیست؟ چه روى داده است؟ و بپرس: چه دستور تازه اى به آنان داده شده؟).

«قمر بنى هاشم» عبّاس، با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جمله آنان بودند، در برابر سپاه دشمن آمد و پرسید: «شما را چه شده است؟ و چه مى خواهید؟».

گفتند: به تازگى فرمان امیر به ما رسیده است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید (به طور کامل تسلیم شوید) یا آماده کارزار باشید.

عبّاس فرمود: «شتاب مکنید تا نزد (برادرم) ابى عبدالله(علیه السلام) بروم و پیام شما را به ایشان برسانم».

آنان پذیرفتند و گفتند: «پیام ما را به ابى عبدالله(علیه السلام) برسان و پاسخش را به ما ابلاغ کن».

امام حسین علیه السلام شخصی را برای دیدار با ابن سعد فرستاد و گفت: من حاضرم بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنیم. پس در اردوگاه شبانگاه با یکدیگر روبرو شدند و میان امام حسین علیه السلام و ابن سعد سخن به درازا کشید. نتیجه این سخنان این بودکه عمر سعد به راه نیامد و تصمیم به جنگ با امام را گرفت

عبّاس(علیه السلام) به تنهایى نزد امام(علیه السلام) برگشت و ماجرا را به عرض رساند و همراهانش همانجا (در برابر سپاه دشمن) ماندند و به نصیحت سپاه ابن سعد پرداختند. هنگامى که عبّاس(علیه السلام) پیام ابن سعد را به عرض امام(علیه السلام) رساند، امام(علیه السلام) به برادر خطاب کرد و فرمود:

«اِرْجَعْ اِلَیْهِمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُۆَخِّرَهُمْ إِلى غُدْوَة وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ لَعَلَّنا نُصَلِّىَ لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ، فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی کُنْتُ أُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وَ تِلاوَةَ کِتابِهِ وَ کَثْرَةَ الدُّعاءِ وَ الاِسْتِغْفارِ»; (نزد آنان برگرد، چنانچه توانستى از آنان بخواه که جنگ را تا سپیده دم فردا به تأخیر بیاندازند و یک امشب را مهلت بگیر، تا در این شب به درگاه خداوند نماز بگذاریم و به راز و نیاز و استغفار بپردازیم. خدا مى داند که من نمازِ براى او و تلاوت کتابش (قرآن) و راز و نیازِ فراوان و استغفار را دوست دارم).عبّاس(علیه السلام) سوار بر اسب به سمت دشمن برگشت و هنگامى که رو در روى سپاه قرار گرفت، به آنان خطاب کرد و فرمود: «اى مردم! ابا عبدالله(علیه السلام) یک امشب را از شما مهلت مى خواهد».

پس از این سخن، در میان سپاهیان عمر بن سعد گفتگوهایى ردّ و بدل شد تا آن که عمرو بن حجّاج زبیدى گفت: سبحان الله! به خدا سوگند! اگر اینان از مردم دیلم (کفّار) بودند و از تو چنین تقاضایى مى کردند، سزاوار بود که بپذیرى.

قیس بن اشعث گفت: «درخواست آنها را بپذیر، به جانم سوگند! که آنان بیعت نخواهند کرد و فردا با تو خواهند جنگید».

ابن سعد گفت: به خدا سوگند! اگر بدانم که چنین کنند هرگز این شب را به آنان مهلت نمى دهم!

در روایتى از امام على بن حسین(علیه السلام) آمده است که فرمود: «فرستاده عمرسعد نزد ما آمد و در جایى که صدایش به گوش مى رسید ایستاد و گفت: «ما تا فردا به شما مهلت مى دهیم، اگر تسلیم شدید شما را نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم برد و اگر سرباز زدید، از شما دست نخواهیم کشید» .

                                                                                                                                      فاطمه زین الدینی

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

br تاریخ : شنبه 4 آذر 1391 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : راه فــــــــــــردا ا نظرات

طبقه بندی: مناسبت ها، وقایع عاشورا،

br